تبليغاتX
نفس کز تنگنای سینه... -

سلام دوستان!

دو غزل تازه ...

تقديم به" سهراب سيرت" رفيق «خانه هاي سوخت»  و آيينه يي كه هيچگاه درمقابلم خيره نگشت.

گاه آب و گاه آتش ، گاه هیزم می شوی

گاه تنها میشوی درخویشتن گم می شوی

لطف بی پایان تو سرمایۀ دیوانه گی ست

گر چه با نا مهربانی  درتکلم می شوی

ای رفیق ای آشنای کشتزار سوخته!

آفتاب کشتزارمست گندم می شوی

گاه می نالی و ازدرد کسی، از زندگی

دردمند یک نگاه و یک تبسم می شوی

مثل باران ندامت می شود چشمان تو

مثل دریای پرازغم درتلاطم می شوی

 

۲

یکبا ره ترک خانه و کاشانه کرد ورفت

ما را خیال مردم  بیگانه کرد و رفت

ناسازگار من  كه سرسازگار داشت

زلف سیاه بخت مرا شانه کرد و رفت

مثل نسیم صبح به هر کوچه پیچ خورد

در تنگنای سینۀ من خانه کرد و رفت

حتا به من... به هیچ کسی اعتنا نکرد

«بیک» غم  همیشۀ خود شانه کرد و رفت

صد بارپیش پایش افتاده ام به سر

پس اعتنا به عاشق تنها نه کرد و رفت

فریاد جانگداز مرا دست کم گرفت

آخر به شمع سوخته  پروانه کردو رفت                                     

ققنوس من پرندۀ آتش سرشت من

درشعله بال و پر زد و پر وا نه کرد و رفت

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 16:18 | لینک  |