چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
نفرین شدیم و از بر ما دل غروب کرد
شام سپید آن سوی ساحل غروب کرد
دیدم سپیدی ِ غزل چشمهای تو
در چشمهای آدم کامل غروب کرد
اندیشه های ناب غزل هیچ گل نکرد
چون، مولوی و حافظ و بیدل غروب کرد
در حیرتم که این غزل ناتمام من
از جاده خاست تا در منزل غروب کرد
تا در ره عشق خویش کامل نشوی
دریای عطش سوختهء دل نشوی
از زاویه یی اگر تماشا نکنی
چون مولوی و حافظ و بیدل نشوی
نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 15:21 | لینک
|