تبليغاتX
نفس کز تنگنای سینه...

درود به کسانی که در این خانه در میزنند!

از این که مدتها میشود  نتوانستم به فرایانه سر بزنم. شما عزیزان را به خوانش چند پارچه شعر دعوت میکنم:

... و تو ای دوست مرا دار  بزن، دار بزن!

 بر سرِ مردۀ من زار ... نه ، گیتار بزن

تا دل پُر غمت از کشتنِِِ من شاد شود

قصۀ تلخ مرا با همه گی جار بزن

بنَویس آنچه دلت خواست به یک لوح بزرگ

بعد آن را به سرِ کوچه و  بازار  بزن

... و تو ای دوست مرا با همه آیینه گی ات

با همین سنگ دو  دل بودنِ بسیار  بزن  

تا که از پیش نگاهان شما گم نشوم

نشوی راحت ازین درد، خبردار!  بزن  

جرمم این بود که آیینه خطابت کردم

بعد ازین بر سر هر آینه بازار  بزن 

این چنین شکوه نمودن به خدا نامردی است

یا دگر شکوه نکن، یا  نکن انکار،  بزن

2

آ ما ده ام که سنگ شوم  پیش روی تو

با خویشتن به جنگ شوم پیش روی تو 

دل نیست شیشه یی ست دلم شیشه است، آه!

سنگی بزن شرنگ شوم پیش روی تو

 تا رنگ رنگ شک نکنی نازنین من

هر لحظه رنگ رنگ شوم پیش روی تو

ای آسمان که خاطرت از ما گرفته است

آخر بگو چه رنگ شوم پیش روی تو

3

نمرود چشم بر ره ایمان شماستید

فرعونیان فتنه دوران شماستید

آغاز جنگهای پریشان روزگار

انجام جنگهای پریشان شماستید

دریای پرخروش تلاتم ندیده را

آبِ کثیف و آتش و توفان شماستید

دیگر به هیچ خسته شِفاعت نمیشود

وقتی که در میانه میدان شماستید

جوزا کثيف و  ساده و جوزا مقدس است

سرمای سرد سخت زمستان شماستید

موجود ناشناخته اید ای برادران

نی گبر و کافر و نه مسلمان شماستید

4

سر را به پیش پای تو بی غم گذاشتیم

فردوس را به اهل جهنم گذاشتیم

دل را به هیچ پارۀ این آسمان مبند

حوای من برای تو آدم گذاشتیم

مازخمی زمانۀ زندان زنده گی

زخمی دگر به زخم شما هم گذاشتیم

آییۀ مقابل خود را شکسته ایم

بر زخمهای پیکر خود «بم» گذاشتیم

حالا بخند برهمه دار و ندار ما

 دار و ندار خویش به عالم گذاشتیم

دار و ندار ما همه در دستهاي توست

تکرار میکنی که چرا کم گذاشتیم؟!

5

دگر ای دوست به عکس العملم خنده مکن

به سرِ مشکل بی راه حلم، خنده مکن 

چقدر هستی خود را  به سرت نیست کنم

زنده گی کشت مرا ، بر اجلم خنده مکن

غزل آخر من سورۀ چشمان تو است

ای سیه چشم برو ، برغزلم خنده مکن

از قضا دست من افتاد به دامان کسی

از قضاوت زده گان ِ ازلم ، خنده مکن 

دگر ای دوست به دیوانه گی عاشق خود

و به این زنده گی ِ مبتذلم خنده مکن

عاقبت دست فلک از بر من دورت کرد

با دل و دست فلک در جدلم ، خنده مکن

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 17:44 | لینک  |