بی همه گان به سر شود ...
يادى از ويران ترين مرد روزگار كه مد تها ست حضورش را هجران ازچشمها يم دزديده وبد ترين جزا يكه روزگار تاحال برايم داده است جزاين نيست؛ نعيم مرد يست عاشق و برد با ر كه هييچ صفتي جز يار وعيّاررا نمي توان برايش در نظر گرفت. هنوز يادم هست كه سا لها قبل بعد از آشنايى مان در دومين ديدار برايم گفت: «بياكه خانه مي رويم ام چا شت ما در جانم آش پخته و آهسته آهسته چيزى را زيرلب زمزمه مى كرد» به گمانم اين بيت مولاناى بزرگ بود « باهمه گان بسرشود بي تو بسر نمي شود» كه درآن روزها آهنگ تازة شريف غزل درگوشها طنين انداز بود، نه تنها نعيم، كه تمام عاشقان صداى جادويى خود را شيفته و دل با خته كرده بود،تا آن وقت من در دنياى شگفت و جادويى شعر قدم نگذاشته بودم ... نمي دانم او اين روزها را چگونه به سرمي برد درشهريكه همه برايش بيگانه اند كا ش ميدانستيم كه گردش روزگار ما را به فلا خن خود می چرخاند و اين قدر ازهم دور مي كند كه ديگر به بهانه هاى مختلف صبح وقت دَرِ خانه مان را نمى كوبد ومن با خشم ازخواب برخاسته، با چشمهاى خواب آلود دَر را باز نمى كنم وبه شوخى نمى گويم برادر خيرت خواست؟ شما كى هستيد ؟ كه ره كار دا ريد ؟ كه هر صبح وقت هميشه مزاحم مى شويد وهيچ كسى درجوابم ازشوخى نمى گويد لالا ببخشى بايسكيلم پنچرشده، پمپ بايسكل داريد؟ و درخواست های ديگر... اى كا ش دوباره روزى فرا رسد كه او سفره تكيدۀ غمهاى خود را به رويم بگشايد ومن از شوخى برايش بگويم كاكايمشان خوبستند ؟ تا به سرم قهرشود كه به حرفهايش گوش نمى دهم . اگر سرنوشت ميان ما جدايى وخاكسارى را رقم زد من مثل نعيم صبر را پيشه گرفته چنانكه نخستين بار از او آموخته بودم ... درد هایم را با يك بيت ازلسان الغيب به پايان مى برم .
ازجان طمع بريدن آسان بود وليكن
ازدوستان جانى مشكل توان بريدن
این غزل، زمزمة غم های مشترک ماست !
وقتي شرارِ شور خود ازمن دريغ كرد
حرفى نزد، «چطور» ِ خود ازمن دريغ كرد
وقتى غرور چشم سياهش كشيد نيست
ديگر چرا غرور خود ازمن دريغ كرد
ماهي شدم كه باز به تورش بیاورم
آيا چه شد كه تور خود ازمن دريغ كرد
تاريك شد زمانه واين زنده گى ِ تلخ
خورشيد من كه نور خود ازمن دريغ كرد
گفتم به دست خويش مرا پاره پاره كن
دستان نا صبور خود ازمن دريغ كرد
گفتم به گور مي كشم اي زنده گي ترا
نامرد بو د گور خود ازمن دريغ كرد
سلام دوستان!
دو غزل تازه ...
تقديم به" سهراب سيرت" رفيق «خانه هاي سوخت» و آيينه يي كه هيچگاه درمقابلم خيره نگشت.
گاه آب و گاه آتش ، گاه هیزم می شوی
گاه تنها میشوی درخویشتن گم می شوی
لطف بی پایان تو سرمایۀ دیوانه گی ست
گر چه با نا مهربانی درتکلم می شوی
ای رفیق ای آشنای کشتزار سوخته!
آفتاب کشتزارمست گندم می شوی
گاه می نالی و ازدرد کسی، از زندگی
دردمند یک نگاه و یک تبسم می شوی
مثل باران ندامت می شود چشمان تو
مثل دریای پرازغم درتلاطم می شوی
۲
یکبا ره ترک خانه و کاشانه کرد ورفت
ما را خیال مردم بیگانه کرد و رفت
ناسازگار من كه سرسازگار داشت
زلف سیاه بخت مرا شانه کرد و رفت
مثل نسیم صبح به هر کوچه پیچ خورد
در تنگنای سینۀ من خانه کرد و رفت
حتا به من... به هیچ کسی اعتنا نکرد
«بیک» غم همیشۀ خود شانه کرد و رفت
صد بارپیش پایش افتاده ام به سر
پس اعتنا به عاشق تنها نه کرد و رفت
فریاد جانگداز مرا دست کم گرفت
آخر به شمع سوخته پروانه کردو رفت
ققنوس من پرندۀ آتش سرشت من
درشعله بال و پر زد و پر وا نه کرد و رفت
