تبليغاتX
نفس کز تنگنای سینه...

نفرین شدیم و از بر ما دل غروب کرد

شام سپید آن سوی ساحل غروب کرد

دیدم سپیدی ِ غزل چشمهای تو

در چشمهای آدم کامل غروب کرد

اندیشه های ناب غزل هیچ گل نکرد

چون، مولوی و حافظ و بیدل غروب کرد

در حیرتم که این غزل ناتمام من

از جاده خاست تا در منزل غروب کرد

 

تا در ره عشق خویش کامل نشوی

دریای عطش سوختهء دل نشوی

از زاویه یی اگر تماشا نکنی

چون مولوی و حافظ و بیدل نشوی

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 15:21 | لینک  | 

درود بر تو!

دیرگاهیست که با این بیت روانشاد رازق فانی خودم را تسکین میدهم:

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی

که غزال چوچه اش را به پلنگ میفروشد

و این هم شعر تازه یی برای تو:

زنده گی گنگ ترین حل معما شده است

چه فریبی ست که بر دوش دل ما شده است

زنده گی ابر سیاهی ست خروشنده و تند

غضب آلوده دچار من تنها شده است

زنده گی فلم تراژیدی غمهای من است

چند روزیست کزین پرده تماشا شده است

زنده گی غمکدهء دوری تنهایی توست

زنده گی درد تو تنهایی تو آ شده است

زنده گی جنگل جانسوختهء جان من است

گل انجیر من بی سر و بی پا شده است

 

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 12:8 | لینک  |