دوستان عزيز، سلام!
پس از چندي غيابت، دوباره آمدم تا دردهاي خودم را با شما تقسیم كنم. ديدگاه شما نيازمندي من است. با درود:
در دو جهان بكش مرا باز به دار زنده گي
دار و ندار من شده، دار و ندار زنده گي
دار و ندار من شده، رفتن و بر نگشتنت
گرچه به دل نبسته ام، دل به بهار زنده گي
خُرد و خراب و خسته ام، از همه گي گسسته ام
دل به غم تو بسته ام، آخر كار زنده گي
گفت به من: مرو، مرو، از پي سوختن مرو
هيچ وفا نميكند، قول و قرار زنده گي!
از دل ما نميكني، ترك جفا نميكني
اي كه چه ها نميكني، يار! به يار زنده گي
گفتي به من: حكايت مردم دروغ بود!
پيداست دردهاي شما، گُم دروغ بود!
ديگر حرام نيست در اين شهر هيچ چيز
ديگر بنوش از لب اين خم... دروغ بود!
آتش گرفت دامن دريا ز چشم تو
دريا دلي و درد و تلاطم دروغ بود
در چشمهاي تو چقدر خنده موج زد
در چشمهاي خسته، تبسم دروغ بود
آدم به ميل خويش در اين خانه آمده
راز شگفت خوشة گندم دروغ بود
اي دوست، اي الاهة جاويد زنده گي!
اين شعر هم به باور مردم دروغ بود
اي كاش بميرم سر پيمان رفاقت
تا شك نكني هيچ به دامان رفاقت
اي كاش بميرم كه ز شرّم به در آيد
دامان و دل و دست و گريبان رفاقت
من متهمم بر همه احسان شما آه!
من متهمم بر سر اين خوان رفاقت
از خلقت خود «بد زدم»، از دست خودم بود
از خلقت خود ميكشم احسان رفاقت
تنها مگذاريد مرا همنفسانم
تنها مگذاريد به ميدان رفاقت
خير است كه پيراهن نو در بر من نيست
پيراهن نو نيست دل و جان رفاقت
