دوشنبه بیستم خرداد 1387
تا به زنده گی ای گل عاشقانه شک دارم
خنده برجنون خود شکوه ازفلک دارم
با جهان بی انصاف این عتیقهء نامرد
مثل آدم و حوا درد مشترک دارم
گرچه آشنایی ها می کُشد مرا آخر
آشنا ببخشایم دست بی نمک دارم
سفرهء دل خود را میتکانم ازغمها
همچو حافظ و سعدی مالک المَلک دارم
نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 18:47 | لینک
|
شنبه یازدهم خرداد 1387
...
دوری ِ چشمهای تو ما را، خراب کرد
همبسترهمیشه غمی باشراب کرد
مانند روزگارِِسیه سرنوشت من
بیچاره گشت وقتی ترا انتخاب کرد
این آرزوی بی پدر لعنتی مرا
یک عمردربرابر درد توآب کرد
آیینه دربرابرِ بی با وری کشید
وقتی دوباره باورخودراخراب کرد
مارا به جنگهای سیاه وسپید شب
دعوت به سوی خویش" جلالت مآب" کرد
...
دیوانه! مرا آدم کامل کردی
هر چه که بدی بود به من هل کردی
یک لحظه حواسم ز برت دور نشد
دل را زبرم گرفته «بیدل» کردی
نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 16:28 | لینک
|
پنجشنبه دوم خرداد 1387
از بس بیاد روی مه ات واژگون شدم
از خانه پاکشیده به صحرا برون شدم
خاک رهت چو سرمه کشیدم به چشم خویش
گویا که آزمودهء این آزمون شدم
از عشق آتشین تو ای نو بهار حسن
همچو دل رمیده به دریای خون شدم
دل سنگ کس بسان تو هرگز ندیده ام
وقتی به یاد روی تو ای نیله گون، شدم
نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 11:15 | لینک
|
