تبليغاتX
نفس کز تنگنای سینه...

 

 تا به زنده گی ای گل عاشقانه شک دارم

خنده برجنون خود شکوه ازفلک دارم

 

با جهان بی انصاف این عتیقهء نامرد

مثل آدم و حوا  درد مشترک دارم

 

گرچه آشنایی ها می کُشد مرا آخر

آشنا ببخشایم دست بی نمک دارم

 

سفرهء دل خود را میتکانم ازغمها

همچو حافظ و سعدی مالک المَلک  دارم

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 18:47 | لینک  | 

...

دوری ِ چشمهای تو ما را، خراب کرد

همبسترهمیشه غمی باشراب کرد

مانند روزگارِِسیه سرنوشت من

بیچاره گشت وقتی ترا انتخاب کرد

این آرزوی بی پدر لعنتی مرا

یک عمردربرابر درد توآب کرد

آیینه دربرابرِ بی با وری کشید

 وقتی دوباره باورخودراخراب کرد

مارا به جنگهای سیاه وسپید شب

دعوت به سوی خویش" جلالت مآب" کرد

...

 

دیوانه! مرا آدم کامل کردی

 

هر چه که بدی بود به من هل کردی

 

یک لحظه  حواسم  ز برت  دور  نشد

 

دل را زبرم  گرفته «بیدل»  کردی

 

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 16:28 | لینک  | 

از بس بیاد روی مه ات واژگون شدم

از خانه پاکشیده به صحرا برون شدم

خاک رهت چو سرمه کشیدم به چشم خویش

گویا که آزمودهء این آزمون شدم

از عشق آتشین تو ای نو بهار حسن

همچو دل رمیده به دریای خون شدم

دل سنگ کس بسان تو هرگز ندیده ام

وقتی به یاد روی تو ای نیله گون، شدم

 

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 11:15 | لینک  |