تبليغاتX
نفس کز تنگنای سینه...

        

 زنده گی برسرمن بارغم انداخته است

گاه باتیر زده گاه بم انداخته است    

 

 زنده گی بدرقم ای دوست جـــزایم داده

    چندروزیست که بادل به هم انداخته است

 

 چندروزیست که اسکندرِ رویای دلم

    پشت گم گشتۀ خود جام جم انداخته است

 

    چندروزیست که معشوق خراباتی من

  راز گم گشتن خود را قسم انداخته است

 

 مهربانِ که غم خویش به اومی گفتم

  بخدا ازدل خود بی رقم انداخته است

 

 یاکه او مردمک چشم مراکرده سفید

 یا به چشمان سیاهِ صنم انداخته است

 

 از ازل دست نگارین کسی ازسرخشم

 بخت ناشاد مرا ازکــرم انداخته است

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 19:3 | لینک  |