شنبه هفدهم فروردین 1387
زنده گی برسرمن بارغم انداخته است
گاه باتیر زده گاه بم انداخته است
زنده گی بدرقم ای دوست جـــزایم داده
چندروزیست که بادل به هم انداخته است
چندروزیست که اسکندرِ رویای دلم
پشت گم گشتۀ خود جام جم انداخته است
چندروزیست که معشوق خراباتی من
راز گم گشتن خود را قسم انداخته است
مهربانِ که غم خویش به اومی گفتم
بخدا ازدل خود بی رقم انداخته است
یاکه او مردمک چشم مراکرده سفید
یا به چشمان سیاهِ صنم انداخته است
از ازل دست نگارین کسی ازسرخشم
بخت ناشاد مرا ازکــرم انداخته است
نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 19:3 | لینک
|
