تبليغاتX
نفس کز تنگنای سینه...

 

سلام یاران!

روزگار تان پر ترانه بادا !،ونوروز تان هر روز،هر روز تان نوروز!!!

 

گل کرده به چشمان توخندیدن نوروز

واجب شده برمن به خدا دیدن نوروز

 

گل کرده به چشمان توصدآینه فردا

صدآینه خوشبخت، به پایـیدن نوروز

 

ای دخت قیامتگراین دهکده!ای گل!

شرمیده زچشمان توشرمیدن نوروز

 

بی رنگترین غنچه به باغ گل یأسم

وقتی که نیایی توبه گلچیدن نوروز

 

باز آمده از دورترین نقطه دنیا

معشوق ستمگرسرپرسیدن نوروز

 

آیینه! به آیینهء چشما ن توسوگند

جاری شده در جان تو خشکیدن نوروز

 

 

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 17:39 | لینک  | 

 

 

تقدیم به آنانی که حرف  یاری وعیاری می زنند...

 

ای آشنای خوبم پا از"گلم" کشیدی

بردوش خستۀ من بسیارغم کشیدی

 

دیوانه وار،آری!  گیچ است کلۀ تو

یانشۀ شرابی... یاکه چلم کشیدی

 

شاید به باد دادی رسم رفاقـتت را

چندین خط موازی چندین رقم کشیدی

 

آن روزهای اول پابند عهد بودی

این روزهای آخرمثل ِ که نم کشیدی

 

درپشت سربرایم چی هایکه نگفتی

درپیش روی خود را ثابت قدم کشیدی

 

ای آشنای خوبم  یاری چنین نباشد

باید بنوشی آخر چای ِ که دم کشیدی  

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 17:20 | لینک  | 

تقدیم به آیینه های زندانی ...

 

آیینه را به جرم وفا، دارمی زنند

شمشیر را به فرق وفادار می زنند

 

"خت" میکنند آب صفارابه دست خویش

وقتی به جان ما وتو"بیخار" می زنند

 

 اینها به چشم ما و تو تنها نه خاک را

خنجربه قلب مردم افگارمی زنند

 

اندیشه رابه دست جهالت سپرده، لیک

حرف ازچگونه بودن پندارمی زنند

 

صدلکه ازسیاهی مرداب خویش را

برقامت بلند  سپیدار می زنند

 

...

 

از روز و  روزگارِ فراری،  فرارکرد

آن لحظه های گریه وزاری فرار کرد

 

ازمن نسیم صبح نه، حتا شب سیاه

ازمن هوای لحظه شماری فرارکرد

 

آهوی مست گشتهء چشمان مست تو

از زیر چتر  چشم شکاری فرارکرد

 

سرما چه سخت گشته در این روزگار تلخ

موسیچه مرده است ، قناری فرارکرد

 

 

...

امروزهم به پیرهنت گل گذاشتند

دل رابه دست دخترکابل گذاشتند

 

دل رابه دست دخترک گلفروش شهر

بر دامنش چقدر تحمل گذاشتند

 

امروزهم به وسعت تنهایی کسی

دیوانه وار غنچهء سنبل گذاشتند

 

 شاید چراغ معرفت خویش راهمیش

روشن نکرده اند،  فقط گُل گذاشتند    

 

 

 

...

 

این خاک زار تشنه بی تو چمن نمیشه

معبد سرای عاشق غیر از وطن نمیشه

 

گفتم بکُش مرا با هرچه که می توانی

این جسم پاره ـ پاره با سوختن نمیشه

 

ای دل مپیچ دیگر در دام زلف عشاق

دیوانهء محبت چون کوهکن نمیشه

 

دستان مهربانت ای دخت شهر کابل

آغشتهء جنایت در قتل من نمیشه

 

با درد بی پدر تا پیوند را گسستم

دیدم که زندگانی "هی" واقعاً نمیشه

 

رفتی ودرفراقت جان سبیل خود را

تسلیم مرگ کردم تنها شدن، نمیشه 

 

نوشته شده توسط حسین آرش در ساعت 13:35 | لینک  |