لعنت به قسمتم که به جز غم ندیده ام
لعنت به زخم های که مرحم ندیده ام
لعنت به روزگار که آیینه تو است
مانند خویش در همه عالم ندیده ام
لعنت براین بهشت که بر من سپرده ای
من که همیش غیر جهنم ندیده ام
یکباره می زنم سر خود را به روضه ات
این مرتضی کجاست ـ که آدم ندیده ام
آن گونه می روند دو عاشق براه خویش
بی غم نمی شوند که با هم ندیده ام
خط خورده عشق نه فرهنگ زند گی
بی مزه است قصهء یکرنگ زند گی
فصل وداع چند قناری ز همدگر
هر یک که می زنند به سر سنگ زند گی
هر کس به نام درد جدایی که میسرود
می گفت: خاک بر سر این رنگ زند گی
فریاد یک پرنده که از هجر آسمان
می آمد ای عزیز! به آهنگ زندگی
ای کاش گم شود به خدا رنگ این غروب
برگردد او به خانه ازین جنگ زندگی
ما را چقدر بسته به این دل کردی
شرمنده شدم ، آه من از کردهء خود
وقتی که به آیینه مقابــل کــردی
**********
دیوانه! مــرا آدم کامــل کردی
هر چه که بدی بود به من هل کردی
یک لحظه هواسم ز برت دور نشد
دل را زبرم گـــــرفته «بیدل» کردی
تو عاشقِ تنهایی این دل نه بُدی
مانند منت به هر چه مایل نه بُدی
اسرار ترا که نیز تا دانستم
آگه شدم ات آدم کامل نه بُدی
اکنون که به سرهوای یار آمده است
هر چند ربوده دل قرار آمده است
بالای سرم نشسته بر بالینم
افسوس که در آخر کار آمده است
سیه مژگانه پیرم کردی آخر
ولی در خود اسیرم کردی آخر
چنان بردی دل از دستم که انگار
جدایی ناپذیرم کردی آخر
******
دلم امشب برایت تنگ گشته
به توای آدم دلسنگ گشته
نه می خوانم دگر افسانه عشق
که عشق نا کسان بی رنگ گشته
هان ای شب سپید سیه پوش غم شوی
برخیزی از مقابل ما تا عدم شوی
برخیزی از مقابل ما ای شب سپید
حداقل سیاه شوی دست کم شوی
آماده ام به هر رقمی روز سر کنم
تا زیر پای حادثه ها بدرقم شوی
آن گونه ای که پیش قدمهای نحس تو
روز هزار مرتبه من می شوم شوی
در ظلمت سپید خودت یک کمی ببین
در ظلمت سپید که شاید عدم شوی
به مولانای بزرگ
مردی که از درون جهنم ظهور کرد
اندیشهء بزرگ به عالم ظهور کرد
جغرافیای فاصله را زیر پا نمود
تا عاشقانه در دل آدم ظهور کرد
دنیا به خط آخر خود پا نهاده بود
آری به خط آخر و... یکدم ظهور کرد
رقصید و چرخ خورد به بازار زنده گی
آنگاه عاشقانه و محکم ظهور کرد
وقتی که پای فلسفه از سنگ و چوب شد
یکباره عشق، ـ عشق مجسم ـ ظهور کرد
مردم به چنگ دغدغه ها و صلیب بود
عیسا صفت زدامن مریم ظهور کرد
مردی که عشق پیشهء او بود، آشنا
یکدفعه مثل چشمه زمزم ظهور کرد
مردی مسافری که خداوند گار شد
اما چه ساده رفت- و- آندم ظهور کرد
