![]() |
![]() |
|
|
روز هایکه به سبز ترین خاطره ها پیوست ! در یکی از روزهای که تازه صنف یازده شده بودم همصنفی هایم در حین نبودن استاد، در جریان ساعت درسی مشاعره یا به اصطلاح عوام (شعرجنگی) را با بچه های صنف پهلوی مان راه انداختن. بعد از اینکه مشاعره آغاز شد، استاد زبان وادبیات دری هم داخل صنف شد آرامش بینظیری صنف را فراگرفته بود. استاد متوجه شد که همه آرام نشسته اند و همه می خواهند به نوبت شعر بخوانند و طرف مقابل را شکست دهند. در همین حال، یکی از بچه های تیم (گروه) ما این بیت شعر را در جواب تیم (گروه) طرف بخوانش گرفت: روز گار آیینه را محتاج خاکستر کند/ مسلمان ازبرای زر خدمت کافرکند، استاد بدون اینکه به نتیجۀ مسابقه بپردازد، گفت:" بچه ها! می خواهید حکایتی را در بارۀ همین بیت شعر مشترک ( روزگار آیینه را...) که منسوب به حضرت صائب و حضرت بیدل است برای شما باز گوکنم؟!" و ما بچه ها که چشم درد چنین قصه های ادبی بودیم ــ و سخنان استاد زبان و ادبیات را که نمی شد رد کرد ــ بدون کدام دلیل پذیرفتیم. استاد ضمن تجارب که در عرصۀ ادبیات داشت، و سالها می شد که تدریس می کرد، پیش از آنکه از شکسته گی وزن این بیت شعر و غلط فهمی و نادانی ما حرف بزند؛ باتمام بزرگواری این بیت شعر را چنین تصحیح کرد: « روبه هند آوردن صائب، دلا ازبهر چیست؟ روز گار آیینه را محتاج خاکسترکند» و حکایت را چنین آغازنمود: می گویند که حضرت بیدل ِ" همه دل "، همیشه به شهر صائب تبریزی می رفته، هر بار به حضرت صائب می گفته که گاهی از سر ارادت اگر نخواستی به سر زمین من بیایی، حد اقل باری بیا و از نزدیک در آنجا دیدار کنیم. و صائب می فرموده که در شهر شما همه چیز به رنگ خاکستری مانند است. نه خاک از خاکستر فرق می شود و نه خاکستر از خاک. آنجا جهنمی بیش نیست. از قضا صائب بتریزی به بیماریِ جانکاهی مبتلا می شود. دوستان و یاران، مشورۀ رفتن به هندوستان را میدهند و می گویند که در فلان شهر پزشک های باتجربه و لایق است؛ با رفتن به آنجا حتمن صحتمند خواهی. حضرت صائب راهی هندوستان می شود. وبعد از مراجعه به طبیبان، به سراغ دوست همدل و همزبانش، میرزا عبدالقادر بیدل می رود. هنگام که با همدیگر چشم به چشم می شوند بیدل ِ همه دل می فرماید: « رو به هند آوردن صائب ، دلا از بهر چیست؟» در جواب حضرت صائب چنین می گوید: « روز گار آیینه را محتاج خاکسترکند.» ... و از سخنان استاد چنین معلوم بود که بین صائب و بیدل از نظرسن و سال تفاوت های زیادی وجود دارد. و ما این حکایت را جدی نگیریم و آنچه که مهم است[ نفس همین دو مصراع ] است...! عزیزان این سطرهای پریشان را در حالی می نویسم که بغض گلویم را می فشارد و پریشانی بی پایانی مرا فرا گرفته است. راستش درست نمی توانم فکر کنم که چه باید بنویسم!... راست می گفتند: که گاهی خواستنی ها را نمی شود که نخواست و نخواستنی ها را هم نمی شود که نخواست! قرا است تا سه روز بعد برای مدتی که نمی دانم چی مدتی خواهد بود، این جان به لب رسیده را خاک ِ به خون کشیده را مادر داغ دیده را مثل آنانی که دیروز رهایش کردند و تنهایش گذاشتند، اکنون او مرا بدرود می کند. و معلوم نیست که چه بر سر روز و روزگار غربتم خواهد آمد. ... و امروز 13حوت 1388 است ساعت 2 بعد از چاشت. به بهانه نخستین مجموعۀ شعری ام، محفلی را زیز نام « دیدار در آخرین پیاده رو » انجمن نویسنده گان بلخ و انجمن قلم بلخ، در تالار کتاب خانۀ عامۀ مولانا خسته برگذرار کردند. دوستان،فرهنگیان، نویسنده گان و شاعران بلخی تنهایم نگذاشتند و لطف ها و قدر دانی های فراوان در حق من حقیر و فقیر کردند. درست گفته نمی توانم محفل چگونه گذشت؛ زیرا در برابر حاضرین دست و دلم می لرزیدند و کاملن یک آدم دیگر ظاهر شده بودم شاید به سبب این است که برای مدتی از همۀ عزیزان دور می شوم و رهسپار شهر های دیگران ــ شهرهای که می گویند: آدم ها زیاد اند، آدم ها فراوان، آدمهای خوب آدمهای که در این سرزمین کمتر دیده می شوند. اما،« شندن کی بود مانند دیدن »- راستی اندکی خواستم روی واژۀ آدم تاکید نمایم. شاید شما بهتر بدانید که چرا؟... به هر صورت جا دارد که از تشریف آوری صمیمانۀ دوستان فرهنگی و از همکاری های انجمن نویسنده گان بلخ و انجمن قلم بلخ صمیمانه سپاس گزاری کنم و سخنانم را با نوشتن یک بیت شعر از شهید زنده یاد، قهار عاصی و چند سطر خاطره گونه پایان برم. « به کدام دل از این جا به مسافرت برایم که دراین جزیرۀ خون رگ و ریشه کرده پایم » گاهی هم فکر نکرده بودم که روزی و رزگاری به شهر بیگانه ها بروم. و تحصیلاتم ناتمام بماند. هرچند- خوشبختانه ــ امسال گواهی نامۀ فراغت صنف دوازدهم « دوره دبیرستانی ام » را به دست آورده و امتحان کانکور را هم سپری کردم و پیش از علان نتایج باید این شهر ار باتمام درد و باتمام اندوه رها کنم. و اما پشت برخی از کسانیکه هر روز می بینمشان ــ به قول دوست خوبم « پرویزپیمان « شمنان بهتر از دوست »، دلتنگ خواهم شد و پشت استادان که در دشوار ترین جاده ها، راه رفتن را برایم آموختاندند و احسان فراوان درحق ام کردند و پشت خانواده ام، بخصوص ادیب الله جان( برادرکوچکم ) که شامها پیش از آمدنم به خانه چشم به در دوخته و لحظه شماری می کند که چی هنگامی به خانه می آیم. از همه درد مند تر برایم این خواهد بود که « شیوا » با کاکا « زمری » جمعه روزها راهی دیار مولانا ( بلخ شریف ) شوند و من با آنها نباشم و در زیارتِ « خواجه اکاشاه » نروم و ادای ارادت نکنم و « بارک » عزیز را که در تنه ی چنار زیارت خواچه " گاز" انداخته است مزاحم هم نشوم و انگاره به انگاره، دشت به دشت، باغ به باغ، شهر باشکوه و تاریخی بلخ کهن را گام آلود نکنم و در بلندای بالا حصار نه ایستم و عظمت بخاک افتادۀ دیار رابعه را باتمام دل و جان حس نکنم و در زیارت « جوان مرد قصاب » رفته راز دل نگویم و عقده های گره خوره دلم را به پای گور رابعه، عاشقانه فریاد نتوانم... و ای برآن روز...! که ساعت ها « مجتبا » ی عزیز را به بهانه های مختلف و به گفتن اینکه " دلم بسیار پشتت تنگ شده " درصحن « چهار باغ رو ضۀ » مبارک منتظر نمانم. یا در دفتر نشریه ی دهکده، با دوست خوبم « روح الله » جان، از عالم بیخبری که ما بچه ها چقدر عقب مانده ایم حرف نزنم و به سخنان استاد « مجیر » در مورد جریان های مهم ادبی کشور گوش فراندهم. و شب ها را باهمۀ دوستان فرهنگی و هم قطارانم صبح نکنم و با استاد« زمری » در مورد سینما و کار های سینمایی اش حرف نزنم و همیشه چاشت ها یک " شکم نان " را سر« حبیب بزرگمهر» « تپ » نکنم و مشو ره های « ثاقبی » عزیز را جواب نداده و نگویم که خودت باید تصمیم بگیری. و با « سید عاصف حسینی » و« ابراهیم امینی » راهی " شولگره " شده غم غلطی نکنم. و همیشه مزاحم یار و عیار قدیمی « احمد خالد » عزیز نشوم... و « نعیم »عزیز را آزار و اذیت تلیفونی کرده خود را " قوماندان لوای سرحدی کشورغرق شده " معرفی نکنم و همیشه سنگینی درد هایم را با حرفهای ادیبانۀ « هستی » عزیز دخترک دهاتی مشرب کم نکنم. و با آن یار و همدم ، « فیاض ویرا»،درسهای بدیع و بیان را نزد استاد « فهیم کریمی » فرانگیرم و با ویرای عزیز کو چه باغهای" کمربند مزار" را هر روز قدم نزنم. و به خاطر تنبلی و کم توجهی « عنایت شهیر»، برایش تصمیم ندادن کتاب نگیرم و به « سهراب سیرت » نگویم که " آبِ « ماو تو » هیچگاه بعد از این در یک جو نخواهد رفت " و روی کو چکترین مسأله ــ که تو چرا مثل من... نه می اندیشی، هفتۀ یکبار قطع رابطه نکنم. و « حسن آذرمهر» که حضورش را از ما بچه ها دریغ کرده و بد ترین جزا را برما داده است که ماه ها و ماه ها نبینیم. و گولهای رندانه ی « سهراب سامانیان » را نخورم. از همه مهمتر مردی که چون کوه در برابر بیداد ایستاد و به خاطر ما بچه ها که زنده گی را دوست می دارد و چشم امیدی برای شگوفایی ما دارد هفتۀ چند بار به دفتر آن رند روز گار ( استاد محمد عمر فرزاد ) رفته گوش به سخنان پُر محتوا و نغز ایشان داده نتوانم... و ... حسین آرش 13/12/88 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 15:39 توسط حسین آرش |
|
|
به بهانۀ عید ! درود بر شما ورجاوندان ارجمند و همدلان فرزانه. از اینکه همیشه به این خانه سر می زنید و محبتها ی فراوان خود را نثار این سرا پا تقصیر می کنید سپاسگزارم، مدتی نتوانستم مطالب وبلاکم را عوض کنم و به پرسشهای شما دوستان پاسخ بدهم، البته که دلایل زیادی دارد، یکی آن شاید این باشد راستش نمی توانم و همین استعداد نوشتن و سریع نوشتن را در خود نمی بینم وگرفتاری های دیگری مثل همین آواره گی که اکنون برایم دست داده و در شهرهای بیگانه غم غربت را می سرایم باشد. به امید اینکه بر من سخت نگیرید،و عید سعید فطر را برشما وهمه ی عاشقان جهان مبارک باد می گویم.
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی کایام گل و یا سمن و عید صیام است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 1:35 توسط حسین آرش |
|
|
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای...
این سروده ها هم تقدیم شما عزیزان چون آب راوان ۱ من از درد تمام شهر می ترسم واز درد دل تنهای تنهایی یک انسان من از چیزی شبیه ‹‹بر رسی››های شما بسیار می ترسم که بیهوده به پای پور آتش زاد می بندید
شما بسیار بی رحمید شما بسیار ...
دگر معنی باور ها برایم چیزی مبهم نیست چرا هر کس به قدر خویش می کوشد که زهر آلود باشد آبهای چشمه های تازه ی خورشید و من مانند دریا ها و من چون ابر فروردین
گهی بیهوده می خندم گهی بیهوده می گیریم
به هر سوگ و به هر شادی بلی بیهوده می خندم بلی بیهوده می گیریم خدا درد دل مارا نصیب هیچ انسانی دراین آتشفشان غم نگرداند... اگر داند...؟ ۲ آخرین شعرمن این است که آدم باشی آشنای دل بیچاره ما هم با شی ای که در ذات سرشتم متبلورشده ای کاش از جمله این سنگدلان کم باشی غم دنیا به خدا مستحق تقدیر است غم دنیا غم سختیست که بی غم باشی زنده گی رسم خوشایند برای من و توست تاکه من زخم شوم تاکه تو مرهم باشی من به دنبال تو می آیم اگر می دانی اهل فردوسی اگر هم به جهنم باشی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 17:19 توسط حسین آرش |
|
|
این روزهامثل همیش با خود دست و گریبانم و دل زده ازتنهایی یاتنهایی دل زده که همدم بی هیچکسی و رفیق خلوت ها ودردهایم است آن را سلام می کنم. وصدها سلام سبزبهاری نثار شما ورجاوندان و بزرگواران که از دیر به این سو به نسبت گرفتاری های گوناگون و فراموش نمودن رمز این پنجره نتوانستم حال واحوال شما عزیران را جویا شوم و دوباره به کمک و همیاری دوست خوبم احمد فرهادجیلانی توانستم این پنجره را بگشایم امید وارم عزیزان و دوستان که به این خانه فقیرانه سری می زنند بنده با رهنمایی های ار زنده وسازنده شان یار و همیاری برسانند تابا شد ازاین پنجره بلند تراین و ژرف ترین روزنه های خیال را به تماشابنشینم. این سروده ها تقدیم به تمامی آن عزیزانی که به این وبلاک سر میزدند و برای مدتی دست خالی بر می گشتند. با شرمندگی تمام. ۱
ازچه در کوچه ی تان غلغله برپا کردی پرچم درد مرا بهر چه بالا کردی موج خشکم که دگرهیچ قرارم نشود بی سبب نیست اگر تشنه ی دریا کردی هیچ آیینه به فریاد کسی خیره نشد آنچنانیکه تو در حق دل ما کردی بعد آتش زده ازقصد مرا در دادی بعدهم دور نشستی و تماشا کردی شاد با شی و به تو هیچ زیانی نرسد گرچه از دامن خود دست مرا وا کردی ۲ ای زنده گی مرا «توخو دیوانه ساختی» دیوانه در حصار همین خانه ساختی ای زنده گی مرا تو به اندازه خودت ازحد برون کشیده و افسانه ساختی دیریست که به گیسوی بی رنگ روزگار چیزی نداشتی که مرا شانه ساختی تاچند حادثه؟ چقدر... چند حادثه...؟ درمن همیشه! ازغم خود خانه ساختی از درد، ازجدایی،یک عمر می شود یک عمرمی شود که به من لانه ساختی گرچند سنگهای جدایی تمام شد آخر به قدر یک سر سوزن نه ساختی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 15:56 توسط حسین آرش |
|
|
درود به کسانی که در این خانه در میزنند!
از این که مدتها میشود نتوانستم به فرایانه سر بزنم. شما عزیزان را به خوانش چند پارچه شعر دعوت میکنم: ... و تو ای دوست مرا دار بزن، دار بزن! بر سرِ مردۀ من زار ... نه ، گیتار بزن تا دل پُر غمت از کشتنِِِ من شاد شود قصۀ تلخ مرا با همه گی جار بزن بنَویس آنچه دلت خواست به یک لوح بزرگ بعد آن را به سرِ کوچه و بازار بزن ... و تو ای دوست مرا با همه آیینه گی ات با همین سنگ دو دل بودنِ بسیار بزن تا که از پیش نگاهان شما گم نشوم نشوی راحت ازین درد، خبردار! بزن جرمم این بود که آیینه خطابت کردم بعد ازین بر سر هر آینه بازار بزن این چنین شکوه نمودن به خدا نامردی است یا دگر شکوه نکن، یا نکن انکار، بزن 2 آ ما ده ام که سنگ شوم پیش روی تو با خویشتن به جنگ شوم پیش روی تو دل نیست شیشه یی ست دلم شیشه است، آه! سنگی بزن شرنگ شوم پیش روی تو تا رنگ رنگ شک نکنی نازنین من هر لحظه رنگ رنگ شوم پیش روی تو ای آسمان که خاطرت از ما گرفته است آخر بگو چه رنگ شوم پیش روی تو 3 نمرود چشم بر ره ایمان شماستید فرعونیان فتنه دوران شماستید آغاز جنگهای پریشان روزگار انجام جنگهای پریشان شماستید دریای پرخروش تلاتم ندیده را آبِ کثیف و آتش و توفان شماستید دیگر به هیچ خسته شِفاعت نمیشود وقتی که در میانه میدان شماستید جوزا کثيف و ساده و جوزا مقدس است سرمای سرد سخت زمستان شماستید موجود ناشناخته اید ای برادران نی گبر و کافر و نه مسلمان شماستید 4 سر را به پیش پای تو بی غم گذاشتیم فردوس را به اهل جهنم گذاشتیم دل را به هیچ پارۀ این آسمان مبند حوای من برای تو آدم گذاشتیم مازخمی زمانۀ زندان زنده گی زخمی دگر به زخم شما هم گذاشتیم آییۀ مقابل خود را شکسته ایم بر زخمهای پیکر خود «بم» گذاشتیم حالا بخند برهمه دار و ندار ما دار و ندار خویش به عالم گذاشتیم دار و ندار ما همه در دستهاي توست تکرار میکنی که چرا کم گذاشتیم؟! 5 دگر ای دوست به عکس العملم خنده مکن به سرِ مشکل بی راه حلم، خنده مکن چقدر هستی خود را به سرت نیست کنم زنده گی کشت مرا ، بر اجلم خنده مکن غزل آخر من سورۀ چشمان تو است ای سیه چشم برو ، برغزلم خنده مکن از قضا دست من افتاد به دامان کسی از قضاوت زده گان ِ ازلم ، خنده مکن دگر ای دوست به دیوانه گی عاشق خود و به این زنده گی ِ مبتذلم خنده مکن عاقبت دست فلک از بر من دورت کرد با دل و دست فلک در جدلم ، خنده مکن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 17:44 توسط حسین آرش |
|
|
غمت بی بال وبی پرکرد آخر مرادرخون شناور کرد آخر نوار زنده گی ِ عاشقت را توسرکردی که آخر کرد آخر؟
شکایت از رفیق ازیار دارم دل پُرغم د ل ِ افگار دارم بزن برهم خراب آباد دل را که ازدل شکوه بسیار دارم
نه عنقا گشت یارم نی کبو تر دلم چون کوه آتش می زند پر به هرکه دست یاری دادم و گفت رهایم کن، رهایم کن، برادر
گهي شيشه گهي سنگم خدايا گرفتار دل تنگم خدايا زدست نارفيقان زمانه عجب آماج نيرنگم خدايا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 16:13 توسط حسین آرش |
|
|
سلام...واین هم غزل تازه
دنیا برای گریه نمودن بنا شده دنیای درد های من از من بنا شده دنیای من همیشه به آواره گی ، به درد دنیای تو به من نرسیدن بنا شده چون آهوان به هر سو دلت میشود برو دنیای تو برای رمیدن بنا شده دنیا چقدر راز شگفت است ای خدا ! دنیا فقط به بخاطر مردن بنا شده دنیای چشمهای تو آیینه من است چشمان من به آینه دیدن بنا شده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 17:11 توسط حسین آرش |
|
|
بی همه گان به سر شود ... يادى از ويران ترين مرد روزگار كه مد تها ست حضورش را هجران ازچشمها يم دزديده وبد ترين جزا يكه روزگار تاحال برايم داده است جزاين نيست؛ نعيم مرد يست عاشق و برد با ر كه هييچ صفتي جز يار وعيّاررا نمي توان برايش در نظر گرفت. هنوز يادم هست كه سا لها قبل بعد از آشنايى مان در دومين ديدار برايم گفت: «بياكه خانه مي رويم ام چا شت ما در جانم آش پخته و آهسته آهسته چيزى را زيرلب زمزمه مى كرد» به گمانم اين بيت مولاناى بزرگ بود « باهمه گان بسرشود بي تو بسر نمي شود» كه درآن روزها آهنگ تازة شريف غزل درگوشها طنين انداز بود، نه تنها نعيم، كه تمام عاشقان صداى جادويى خود را شيفته و دل با خته كرده بود،تا آن وقت من در دنياى شگفت و جادويى شعر قدم نگذاشته بودم ... نمي دانم او اين روزها را چگونه به سرمي برد درشهريكه همه برايش بيگانه اند كا ش ميدانستيم كه گردش روزگار ما را به فلا خن خود می چرخاند و اين قدر ازهم دور مي كند كه ديگر به بهانه هاى مختلف صبح وقت دَرِ خانه مان را نمى كوبد ومن با خشم ازخواب برخاسته، با چشمهاى خواب آلود دَر را باز نمى كنم وبه شوخى نمى گويم برادر خيرت خواست؟ شما كى هستيد ؟ كه ره كار دا ريد ؟ كه هر صبح وقت هميشه مزاحم مى شويد وهيچ كسى درجوابم ازشوخى نمى گويد لالا ببخشى بايسكيلم پنچرشده، پمپ بايسكل داريد؟ و درخواست های ديگر... اى كا ش دوباره روزى فرا رسد كه او سفره تكيدۀ غمهاى خود را به رويم بگشايد ومن از شوخى برايش بگويم كاكايمشان خوبستند ؟ تا به سرم قهرشود كه به حرفهايش گوش نمى دهم . اگر سرنوشت ميان ما جدايى وخاكسارى را رقم زد من مثل نعيم صبر را پيشه گرفته چنانكه نخستين بار از او آموخته بودم ... درد هایم را با يك بيت ازلسان الغيب به پايان مى برم . ازجان طمع بريدن آسان بود وليكن ازدوستان جانى مشكل توان بريدن
این غزل، زمزمة غم های مشترک ماست ! وقتي شرارِ شور خود ازمن دريغ كرد حرفى نزد، «چطور» ِ خود ازمن دريغ كرد وقتى غرور چشم سياهش كشيد نيست ديگر چرا غرور خود ازمن دريغ كرد ماهي شدم كه باز به تورش بیاورم آيا چه شد كه تور خود ازمن دريغ كرد تاريك شد زمانه واين زنده گى ِ تلخ خورشيد من كه نور خود ازمن دريغ كرد گفتم به دست خويش مرا پاره پاره كن دستان نا صبور خود ازمن دريغ كرد گفتم به گور مي كشم اي زنده گي ترا نامرد بو د گور خود ازمن دريغ كرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:6 توسط حسین آرش |
|
|
سلام دوستان! دو غزل تازه ... تقديم به" سهراب سيرت" رفيق «خانه هاي سوخت» و آيينه يي كه هيچگاه درمقابلم خيره نگشت. گاه آب و گاه آتش ، گاه هیزم می شوی گاه تنها میشوی درخویشتن گم می شوی لطف بی پایان تو سرمایۀ دیوانه گی ست گر چه با نا مهربانی درتکلم می شوی ای رفیق ای آشنای کشتزار سوخته! آفتاب کشتزارمست گندم می شوی گاه می نالی و ازدرد کسی، از زندگی دردمند یک نگاه و یک تبسم می شوی مثل باران ندامت می شود چشمان تو مثل دریای پرازغم درتلاطم می شوی
۲ یکبا ره ترک خانه و کاشانه کرد ورفت ما را خیال مردم بیگانه کرد و رفت ناسازگار من كه سرسازگار داشت زلف سیاه بخت مرا شانه کرد و رفت مثل نسیم صبح به هر کوچه پیچ خورد در تنگنای سینۀ من خانه کرد و رفت حتا به من... به هیچ کسی اعتنا نکرد «بیک» غم همیشۀ خود شانه کرد و رفت صد بارپیش پایش افتاده ام به سر پس اعتنا به عاشق تنها نه کرد و رفت فریاد جانگداز مرا دست کم گرفت آخر به شمع سوخته پروانه کردو رفت ققنوس من پرندۀ آتش سرشت من درشعله بال و پر زد و پر وا نه کرد و رفت |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 16:18 توسط حسین آرش |
|
|
سلام عزیزان، آرزوی همیشه در زدن شما را در خانه غریبانه ام خواهانم... آیینه باش آینه بودن سرشت توست زنگ ازدل سیاه زدودن سرشت توست آیینه باش تاکه از آینه بگذ ری آینیه گی و فتنه نبودن سرشت توست ای دل به یک دوسه غزل تازه ات ملاف فریادکن که هرچه سرودن سرشت توست دروازه های بسته ناکام عشق را بگشای در بزن که گشودن سرشت توست ای ماه! رخ بزن به سری هرچه عاشق است دلهای عاشقانه ربودن سرشت توست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 18:34 توسط حسین آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمد حسین آرش - متولد سال 1363 خورشیدی در مزارشریف هستم
عضو انجمن آزاد نویسندگان بلخ نیز میباشم. همیشه آچه را که نمی توانم بگویم از گلوی شعر فریاد می کنم. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1389 بهمن 1388 دی 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|