چند حرفي باشما...
مدت ها پیش چيزهاي زيادي را فكر ميكردم تااينكه خواستم بگويمش ،اکنون به عنوان یک خواننده شعر،- نه یک شاعرخوب- باشما عزیزان تقسیم ميكنم. عدۀ هستند که ازنام مقدس شاعر استفاده نموده و شعر را وسیله پنداشته تابتوانند به بلند ترین قله های شهرت که می خواهند برسند وازخود شاعر ...نه بلکه چیزی دیگری......عزیزان من !شعرچیزی نیست که وسیله ساخته شود وشاید هم به نظرآنان چنين شود اما تامدتی . چه می شود که زنده گی خودرا قربانی آن کرده وعاشقانه به اين هنروالا ارج گذاشته دوش به دوش خود آنرا قدم بزنیم ...اگرنمی توانیم خود رابسازيم ،لااقل بی اعتنایی به جوهرۀ شعر ونام مقدس شاعر نکرده وخودرا به مضمون سازی دلخوش نکنیم وشعر نسراییم !،آنچه دردل داریم بیرون آورده وزنده گی را بسراییم .
...ریخته است
چی هویدا شده وباز چه گم ریخته است
آسمان برسرمن بمب اتم ریخته است
آسمان طرح دل کوچک ویران مرا
بعداز جنگ جهانی دوم ریخته است
آسمان برسرمن عالم تنها یی را
وبه مینای شما ازمی خم ریخته است
اومرا سخت جهنم زده یی میداند
اودلم را به دوشنبه و به قم ریخته است
نه ازبندو نه زندان می هراسم
نه ازگردابِ توفان می هراسم
من ای گل ازفریب چشمهایت
قسم برآن، که ازآن می هراسم
مرا احساس چون سنگ شما کشت
سرا پا چا ل و نیرنگ شما کشت
نمی میرم به این بی باوری ها
که رسم ودین وفرهنگ شماکشت
ره ورسم وفاداری مرا کشت
به دست خود وفاداری مرا کشت
چه بی پرسان ازمن دل گرفتی
چنان قول وچنین یاری مرا کشت
خدایا درد عاشق را دواکن
گره مشکلش رانیز واکن
مرا هرقدرمیتانی بسوزان
ولی اورا به یارش آشنا کن
|
+| نوشته شده توسط
حسین آرش در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
|