از این که مدتها میشود نتوانستم به فرایانه سر بزنم. شما عزیزان را به خوانش چند پارچه شعر دعوت میکنم:
... و تو ای دوست مرا دار بزن، دار بزن!
بر سرِ مردۀ من زار ... نه ، گیتار بزن
تا دل پُر غمت از کشتنِِِ من شاد شود
قصۀ تلخ مرا با همه گی جار بزن
بنَویس آنچه دلت خواست به یک لوح بزرگ
بعد آن را به سرِ کوچه و بازار بزن
... و تو ای دوست مرا با همه آیینه گی ات
با همین سنگ دو دل بودنِ بسیار بزن
تا که از پیش نگاهان شما گم نشوم
نشوی راحت ازین درد، خبردار! بزن
جرمم این بود که آیینه خطابت کردم
بعد ازین بر سر هر آینه بازار بزن
این چنین شکوه نمودن به خدا نامردی است
یا دگر شکوه نکن، یا نکن انکار، بزن
2
آ ما ده ام که سنگ شوم پیش روی تو
با خویشتن به جنگ شوم پیش روی تو
دل نیست شیشه یی ست دلم شیشه است، آه!
سنگی بزن شرنگ شوم پیش روی تو
تا رنگ رنگ شک نکنی نازنین من
هر لحظه رنگ رنگ شوم پیش روی تو
ای آسمان که خاطرت از ما گرفته است
آخر بگو چه رنگ شوم پیش روی تو
3
نمرود چشم بر ره ایمان شماستید
فرعونیان فتنه دوران شماستید
آغاز جنگهای پریشان روزگار
انجام جنگهای پریشان شماستید
دریای پرخروش تلاتم ندیده را
آبِ کثیف و آتش و توفان شماستید
دیگر به هیچ خسته شِفاعت نمیشود
وقتی که در میانه میدان شماستید
جوزا کثيف و ساده و جوزا مقدس است
سرمای سرد سخت زمستان شماستید
موجود ناشناخته اید ای برادران
نی گبر و کافر و نه مسلمان شماستید
4
سر را به پیش پای تو بی غم گذاشتیم
فردوس را به اهل جهنم گذاشتیم
دل را به هیچ پارۀ این آسمان مبند
حوای من برای تو آدم گذاشتیم
مازخمی زمانۀ زندان زنده گی
زخمی دگر به زخم شما هم گذاشتیم
آییۀ مقابل خود را شکسته ایم
بر زخمهای پیکر خود «بم» گذاشتیم
حالا بخند برهمه دار و ندار ما
دار و ندار خویش به عالم گذاشتیم
دار و ندار ما همه در دستهاي توست
تکرار میکنی که چرا کم گذاشتیم؟!
5
دگر ای دوست به عکس العملم خنده مکن
به سرِ مشکل بی راه حلم، خنده مکن
چقدر هستی خود را به سرت نیست کنم
زنده گی کشت مرا ، بر اجلم خنده مکن
غزل آخر من سورۀ چشمان تو است
ای سیه چشم برو ، برغزلم خنده مکن
از قضا دست من افتاد به دامان کسی
از قضاوت زده گان ِ ازلم ، خنده مکن
دگر ای دوست به دیوانه گی عاشق خود
و به این زنده گی ِ مبتذلم خنده مکن
عاقبت دست فلک از بر من دورت کرد
با دل و دست فلک در جدلم ، خنده مکن
غمت بی بال وبی پرکرد آخر
مرادرخون شناور کرد آخر
نوار زنده گی ِ عاشقت را
توسرکردی که آخر کرد آخر؟
شکایت از رفیق ازیار دارم
دل پُرغم د ل ِ افگار دارم
بزن برهم خراب آباد دل را
که ازدل شکوه بسیار دارم
نه عنقا گشت یارم نی کبو تر
دلم چون کوه آتش می زند پر
به هرکه دست یاری دادم و گفت
رهایم کن، رهایم کن، برادر
گهي شيشه گهي سنگم خدايا
گرفتار دل تنگم خدايا
زدست نارفيقان زمانه
عجب آماج نيرنگم خدايا
دنیا برای گریه نمودن بنا شده
دنیای درد های من از من بنا شده
دنیای من همیشه به آواره گی ، به درد
دنیای تو به من نرسیدن بنا شده
چون آهوان به هر سو دلت میشود برو
دنیای تو برای رمیدن بنا شده
دنیا چقدر راز شگفت است ای خدا !
دنیا فقط به بخاطر مردن بنا شده
دنیای چشمهای تو آیینه من است
چشمان من به آینه دیدن بنا شده
بی همه گان به سر شود ...
يادى از ويران ترين مرد روزگار كه مد تها ست حضورش را هجران ازچشمها يم دزديده وبد ترين جزا يكه روزگار تاحال برايم داده است جزاين نيست؛ نعيم مرد يست عاشق و برد با ر كه هييچ صفتي جز يار وعيّاررا نمي توان برايش در نظر گرفت. هنوز يادم هست كه سا لها قبل بعد از آشنايى مان در دومين ديدار برايم گفت: «بياكه خانه مي رويم ام چا شت ما در جانم آش پخته و آهسته آهسته چيزى را زيرلب زمزمه مى كرد» به گمانم اين بيت مولاناى بزرگ بود « باهمه گان بسرشود بي تو بسر نمي شود» كه درآن روزها آهنگ تازة شريف غزل درگوشها طنين انداز بود، نه تنها نعيم، كه تمام عاشقان صداى جادويى خود را شيفته و دل با خته كرده بود،تا آن وقت من در دنياى شگفت و جادويى شعر قدم نگذاشته بودم ... نمي دانم او اين روزها را چگونه به سرمي برد درشهريكه همه برايش بيگانه اند كا ش ميدانستيم كه گردش روزگار ما را به فلا خن خود می چرخاند و اين قدر ازهم دور مي كند كه ديگر به بهانه هاى مختلف صبح وقت دَرِ خانه مان را نمى كوبد ومن با خشم ازخواب برخاسته، با چشمهاى خواب آلود دَر را باز نمى كنم وبه شوخى نمى گويم برادر خيرت خواست؟ شما كى هستيد ؟ كه ره كار دا ريد ؟ كه هر صبح وقت هميشه مزاحم مى شويد وهيچ كسى درجوابم ازشوخى نمى گويد لالا ببخشى بايسكيلم پنچرشده، پمپ بايسكل داريد؟ و درخواست های ديگر... اى كا ش دوباره روزى فرا رسد كه او سفره تكيدۀ غمهاى خود را به رويم بگشايد ومن از شوخى برايش بگويم كاكايمشان خوبستند ؟ تا به سرم قهرشود كه به حرفهايش گوش نمى دهم . اگر سرنوشت ميان ما جدايى وخاكسارى را رقم زد من مثل نعيم صبر را پيشه گرفته چنانكه نخستين بار از او آموخته بودم ... درد هایم را با يك بيت ازلسان الغيب به پايان مى برم .
ازجان طمع بريدن آسان بود وليكن
ازدوستان جانى مشكل توان بريدن
این غزل، زمزمة غم های مشترک ماست !
وقتي شرارِ شور خود ازمن دريغ كرد
حرفى نزد، «چطور» ِ خود ازمن دريغ كرد
وقتى غرور چشم سياهش كشيد نيست
ديگر چرا غرور خود ازمن دريغ كرد
ماهي شدم كه باز به تورش بیاورم
آيا چه شد كه تور خود ازمن دريغ كرد
تاريك شد زمانه واين زنده گى ِ تلخ
خورشيد من كه نور خود ازمن دريغ كرد
گفتم به دست خويش مرا پاره پاره كن
دستان نا صبور خود ازمن دريغ كرد
گفتم به گور مي كشم اي زنده گي ترا
نامرد بو د گور خود ازمن دريغ كرد
سلام دوستان!
دو غزل تازه ...
تقديم به" سهراب سيرت" رفيق «خانه هاي سوخت» و آيينه يي كه هيچگاه درمقابلم خيره نگشت.
گاه آب و گاه آتش ، گاه هیزم می شوی
گاه تنها میشوی درخویشتن گم می شوی
لطف بی پایان تو سرمایۀ دیوانه گی ست
گر چه با نا مهربانی درتکلم می شوی
ای رفیق ای آشنای کشتزار سوخته!
آفتاب کشتزارمست گندم می شوی
گاه می نالی و ازدرد کسی، از زندگی
دردمند یک نگاه و یک تبسم می شوی
مثل باران ندامت می شود چشمان تو
مثل دریای پرازغم درتلاطم می شوی
۲
یکبا ره ترک خانه و کاشانه کرد ورفت
ما را خیال مردم بیگانه کرد و رفت
ناسازگار من كه سرسازگار داشت
زلف سیاه بخت مرا شانه کرد و رفت
مثل نسیم صبح به هر کوچه پیچ خورد
در تنگنای سینۀ من خانه کرد و رفت
حتا به من... به هیچ کسی اعتنا نکرد
«بیک» غم همیشۀ خود شانه کرد و رفت
صد بارپیش پایش افتاده ام به سر
پس اعتنا به عاشق تنها نه کرد و رفت
فریاد جانگداز مرا دست کم گرفت
آخر به شمع سوخته پروانه کردو رفت
ققنوس من پرندۀ آتش سرشت من
درشعله بال و پر زد و پر وا نه کرد و رفت
سلام عزیزان، آرزوی همیشه در زدن شما را در خانه غریبانه ام خواهانم...
آیینه باش آینه بودن سرشت توست
زنگ ازدل سیاه زدودن سرشت توست
آیینه باش تاکه از آینه بگذ ری
آینیه گی و فتنه نبودن سرشت توست
ای دل به یک دوسه غزل تازه ات ملاف
فریادکن که هرچه سرودن سرشت توست
دروازه های بسته ناکام عشق را
بگشای در بزن که گشودن سرشت توست
ای ماه! رخ بزن به سری هرچه عاشق است
دلهای عاشقانه ربودن سرشت توست
نفرین شدیم و از بر ما دل غروب کرد
شام سپید آن سوی ساحل غروب کرد
دیدم سپیدی ِ غزل چشمهای تو
در چشمهای آدم کامل غروب کرد
اندیشه های ناب غزل هیچ گل نکرد
چون، مولوی و حافظ و بیدل غروب کرد
در حیرتم که این غزل ناتمام من
از جاده خاست تا در منزل غروب کرد
تا در ره عشق خویش کامل نشوی
دریای عطش سوختهء دل نشوی
از زاویه یی اگر تماشا نکنی
چون مولوی و حافظ و بیدل نشوی
دیرگاهیست که با این بیت روانشاد رازق فانی خودم را تسکین میدهم:
دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی
که غزال چوچه اش را به پلنگ میفروشد
و این هم شعر تازه یی برای تو:
زنده گی گنگ ترین حل معما شده است
چه فریبی ست که بر دوش دل ما شده است
زنده گی ابر سیاهی ست خروشنده و تند
غضب آلوده دچار من تنها شده است
زنده گی فلم تراژیدی غمهای من است
چند روزیست کزین پرده تماشا شده است
زنده گی غمکدهء دوری تنهایی توست
زنده گی درد تو تنهایی تو آ شده است
زنده گی جنگل جانسوختهء جان من است
گل انجیر من بی سر و بی پا شده است
دوستان عزيز، سلام!
پس از چندي غيابت، دوباره آمدم تا دردهاي خودم را با شما تقسیم كنم. ديدگاه شما نيازمندي من است. با درود:
در دو جهان بكش مرا باز به دار زنده گي
دار و ندار من شده، دار و ندار زنده گي
دار و ندار من شده، رفتن و بر نگشتنت
گرچه به دل نبسته ام، دل به بهار زنده گي
خُرد و خراب و خسته ام، از همه گي گسسته ام
دل به غم تو بسته ام، آخر كار زنده گي
گفت به من: مرو، مرو، از پي سوختن مرو
هيچ وفا نميكند، قول و قرار زنده گي!
از دل ما نميكني، ترك جفا نميكني
اي كه چه ها نميكني، يار! به يار زنده گي
گفتي به من: حكايت مردم دروغ بود!
پيداست دردهاي شما، گُم دروغ بود!
ديگر حرام نيست در اين شهر هيچ چيز
ديگر بنوش از لب اين خم... دروغ بود!
آتش گرفت دامن دريا ز چشم تو
دريا دلي و درد و تلاطم دروغ بود
در چشمهاي تو چقدر خنده موج زد
در چشمهاي خسته، تبسم دروغ بود
آدم به ميل خويش در اين خانه آمده
راز شگفت خوشة گندم دروغ بود
اي دوست، اي الاهة جاويد زنده گي!
اين شعر هم به باور مردم دروغ بود
اي كاش بميرم سر پيمان رفاقت
تا شك نكني هيچ به دامان رفاقت
اي كاش بميرم كه ز شرّم به در آيد
دامان و دل و دست و گريبان رفاقت
من متهمم بر همه احسان شما آه!
من متهمم بر سر اين خوان رفاقت
از خلقت خود «بد زدم»، از دست خودم بود
از خلقت خود ميكشم احسان رفاقت
تنها مگذاريد مرا همنفسانم
تنها مگذاريد به ميدان رفاقت
خير است كه پيراهن نو در بر من نيست
پيراهن نو نيست دل و جان رفاقت
چاپ «تاريخ ادبيات بلخ» تحولي عظيم در حوزة ادبيات كشور
در اين اواخر كتاب بسا ارزشمندي زير نام «تاريخ ادبيات بلخ» به تأليف شاعر، نويسنده، روزنامه نگار و دانشمند شناخته شدة كشور، جناب استاد صالح محمد خليق، در 11 فصل و 669 صفحه و قطع و صحافت زيبا و پشتي زركوب از سوي انجمن نويسنده گان بلخ در دو هزار جلد به چاپ رسيد اما تمام برتري هاي اين كتاب در جنبه هاي آرايشي آن خلاصه نميشوند بلكه بزرگترين برتري آن، شيوة پرداخت استاد خليق به اين اثر تحقيقي است كه با دقت فراوان و ديد وسيع و واقع بين، سرگذشت ادبيات بلخ را از سپيده دمان تاريخ تا امروز به تصوير كشانيده است.
اين كتاب مهم ضمن اين كه يك اثر تحقيقي جامع است و خواندن آن براي همه ضروري، زنده گي نامه هاي شاعران، پژوهشگران، داستاننويسان و خلاصه تمامي ادباي سرزمين بلخ را نيز در بر دارد كه خواننده ميتواند از اين طريق به هويت فرهنگي و ادبي بلخ و نقش اين حوزه در باروري و پرورش ادبيات فارسي دري در افغانستان و حتا در جهان پي ببرد.
جناب استاد لطف نمودند و زنده گي نامه و يك نمونه از سروده هايم را نيز در فصل آخر اين اثر عالي گنجانيده است كه از اين لطف ايشان تشكري ميكنم و اين شعر را كه در همان كتاب چاپ شده است تقديم ايشان ميكنم:
تفرقه
« مرغک پرشکسته ام، دست نوازشت چه شد؟»
ازهمه جا گسسته ام، دست نوازشت چه شد ؟
طعنۀ دشنه دارخود بردل ریش من مزن
سنگ به دل نبسته ام، دست نوازشت چه شد ؟
شب به نگه نشسته ام، آبی چشمهات را
ای سحرخجسته ام، دست نوازشت چه شد ؟
بازفگـنده یاد تو تفـرقه در سرا سرم
باز چه دسته دسته ام، دست نوازشت چه شد ؟
هیچ نیامدی وغم آمده درسراغ من
چشم به درنشسته ام، دست نوازشت چه شد ؟